عکسهای طبیعت (۴۰ تا) | گالری عکس ,

برای دیدن عکس ها در اندازه واقعی بر روی آنها کلیک کنید

Image By Pic.Blogfa.Com 

مجموعه ای از بهتریه عکسها ۲۰۰۶ برای دین ۴۰ عکس دیگر به ادامه مطلب بروید

منبع : www.allpic.ir


ادامه مطلب و توضیحات بیشتر
نوشته شده توسط لیلا در جمعه 4 آبان 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ
حرفهای عاشقانه (داستان یک ازدواج) | هنرمندان - سینما ,

داستان یک ازداج عشق

یکی بود یکی نبود
یه روزی از روزا
با یه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل یه دوست خوب بود.
یه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خیلی بهش عادت کردم.
واسم با دیگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
یه روز قلبمو تقدیمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجیبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همین جور عاشقش موندم...
یه روز اومد گفت:
" این دوستمه اسمش سعید هست."
یهو یه چیزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
دیگه چیزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهیچه های صورتم بودن که به صورت یک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
یه روز درحالی که گریه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پیشت بمونم؟"
با این حال که می دونستم این قلبمه که باز هم باید درد بکشه و جیک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گریه کنه تا آروم بشه...
چندین ماه گذشت...
یه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی دیگه عروسیم هست. کارت دعوتو کی بیارم خونتون بهت بدم؟"
دیگه نمی فهمیدم چی میگه.
منگ شده بودم.
یهو دیدم داره میگه:
"... کوشی؟ الوووووو...."
گفتم: "اینجام. اینجام. یه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو همیشه وقتی با من حرف می زنی میری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بیا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
یاد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم یه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"یوهو. کجایی؟ بیا اینم دعوت نامه. پنجشنبه می بینمت."
تا پنجشنبه بیاد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چیز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سیگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای یه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشیدم.
به سالن که رسیدم٬ اونو توو لباس عروس دیدم.
چقدر زیبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امین. برو یه جا بشین. امیدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزدیک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم این کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو همیشه توو قلب من هستی. منو یادت نره!"
گونش رو بوسیدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا این من بودم و تنهایی هام که باید تا ابد باهاش می ساختم!...
 


نوشته شده توسط لیلا در جمعه 4 آبان 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ
سخت ترین زندگی | هشترود ,

اگر می خواهید از وضعیت زندگی دیگران هم اطلاعی داشته باشید حتماً بخونید .

من با پدرم خیلی از روستاهای اذربایجان رفتم و هزاران هزار تا روستا رو دیدم و می دونم تو کدوم منطقه چه غذایی می خورن چه جیزی رو دوست دارن یا از چی بدشون میاد و چه سلیقه ای دارن و ...

اما چیزای مشترکی رو در همه شون ملاحضه کردم و اون هم اینه که همشون زحمت کش هستن . این رو می گم چون دلیل دارم . خدا رو شاهد می گیرم و خدا هم خودش می دونه باور نمی کنید که بچه هایی هستن که قدشون به 50 یا شاید هم به 40 سانت همه نمی رسه اما از صبح تا شب گوسفند می چرونن شاید اگر مقایسه کنیم می بینیم که 10 برابر بچه های شهر هوش دارن اما چون امکانات ندارن نمی تونن خوب شکوفا بشن .

بیچاره یه کشاورز زحمت می کشه و گندم می کاره و یه سال روش کار می کنه و ... آخر سر هم با نازلترین قیمت ازش خریداری می شه . یا یه داندار زحمت می کشه و در اخر اون بره رو کیلویی 2000 تومن یا پایین تر می فروشه خوب گیریم که از یه بره 50کیلویی بعد از کشتن 20 درصد مال ضایعات بشه خوب 40 کیلو گوشت می مونه که بعد استخونا در نظر بگیریم 30 کیلو خالصش بشه که گوشت هم کیلویی 6000 تومن هست اگر ضرب در 30 بکنیم می بینیم یک قصاب دوبربر سود می کند با کمترین زحمت اما یک دامدار هیچی .

چیزی که محصول و ارسال شده دهاتی هست به ارزان ترین قیمت از سوی دولت خزیداری می شود . اما چیزی را که کشاورز نیاز دارد 10 برابر قیمت هست و کفاف نمی دهد . نمی دونم تا کی باید این طور باشه .

یه روستاهایی رفتم که توو تابستون با پاترول نمی شد از راهش رفت و به زور می رفتیم حالا شما فرض کنید زمستون بشه و ...

روستایی های عزیز بسیار مهمان نواز هستند و ما که توو خونه بعضی هاشون که عصرانه ناهار یا صبحانه می خوردیم به خدا فکر می کردم که از نو زنده شدم و یه طعم به خصوصی داشت و مثل شهر ها نبود که محبت واقعی رفته و یا کمرنگ شده . زنانش مثل زنان شهر نیستند که از 24 ساعت روز را 2 ساعت هم از فردایش قرض می کنند و جلوی آینه و آرایش و رسیدن به خود هستند و بیشترشان حتی غذا هم در خانه هایشان درست نمی کنند و با رستوران قرار داد دارند و خیال هم می کنند که زندگی می کنند . این زندگی عروسکی کجا و آن زندگی پر از تحرک و نشاط و ... کجا ؟؟؟

شاید دست مردها و زن هایشان پینه بسته باشد اما با عشق زندگی می کنند .

نتیجه گیری : برای تشکر از زحمات روستایی های عزیز هر کی این تاپیک رو خوند یه نظر (تشکرانه ) بنویسه .

پانوشت 1 : این یک فیلم هندی نبود و عین واقعیت بود و من با چشمای خودم اینها رو دیدم .

پانوشت 2 : چون می دونم سوال می کنید که یه دختر چه طور به این روستاها من هم پاسخ می دم :

چون پدرم توو اداره آمار و جمعیت استان هست هر چند سال یه بار می ره به روستاها سر بزنه من هم همراش می رم بخاطر اون هست .

پانوشت 3 : اگر کسی مطالب فوق را باور نکرده می تونم بهش ثابت کنم .

پانوشت 4 : من قصد توهین به شهری ها رو ندارم و همشون هم اون طور که توضیح دادم نیستن اما باز ... به هر حال ببخشید .

تا ساعت 3 نصفه شب ماهواره تماشا نمی کنند و با یک پوشش جلف خود را فرهنگی جلوه نمی دهند و هنوز در رگهایشان غیرت جاری است و مثل این شهری ها نیستند که فکر می کنند که با قرار دادن نیم متر از موهایشون بیرون و پوشیدن یک مانتو از زیر کمرشون و نیم متر بالاتر از زانو و یه شلواری که نیم متر با کفش فاصله دارد اسم خودشون رو متمدن بنامند . که یکیشان یک مثال جالب زد و گفت : "اگر بی حجابی تمدن هست حیوانات متمدن ترینند " .

hichkas_ghalati_natavanad_konad@yahoo.com

با تشکر لیلا حسامی


نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه 22 شهریور 1386 و ساعت 10:09 ق.ظ
اگه کسی می خواد هشترود رو بشناسه | هشترود ,

بسم الله الرحمن الرحیم

اگه کسی دوست داره

اول از نوع آدماش شرو می کنم که نیازی به تعریف نداره و شما می تونید برای مثال اسماعیلی نمایندش رو در نظر بگیرید که دیگه مثلاً آدم فهمیده و منتخب که جلوه گر بهترین آدم در شهر هست را در نظر بگیرید.

یه جماعتی داره که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه . دلم به مهمون و اونایی که راهشون به هشترود میفته می سوزه . بیچاره کسی که بخواد تو هشترود دانشجو باشه و به خصوص بچه بالا شهر باشه و حتی یه خورده هم کلاس داشته باشه .

این آدمایی که من می شناسم فقط کافیه یه بار اشتباهی دختر باشی یه لظحه تصادفی نگات به نگاشون بیفته وای مگه دست از سرت بر می دارن و در ضمن باید بگم جرات ندارن یه متلک هم بندازن و مثل گوساله تازه به دنیا اومده میفتن دنبال آدم . در کل می تونم بگم با خانومها یه مشکل اساسی دارن و عقده دختر دارن . خدا نکنه یه دختری این هشترودیها رو دوست داشته باشه . این رو در نظر داشته باش که طرف 2 ساله میفته دنبالت تا بهش بگی دوست دارم اما وقتی این رو گفتی دیگه کار تموم شد دیگه نمی تونی اون و بدست بیاری و صد برابر شاهزاده ها ناز می کنن .

حالا اومدیم و بعد یه مدت یه آقا پسری چند سال هست که عاشق یه دختر و حالا سن ازدواجش رسیده و باز هم دختره ا ز این مرتیکه خوشش نیومد نه فکر نکنید قصه ی لیلی مجنون می شه این آقا پسر مثل مجنون براش می میره نه . اولین کاری که می کنه مجدداً جواب می خواد البته این بار یه کم از فلفل تهدید هم استفاده می کنه و این آخرین فرصت برای جواب دادن هست. و الحمد الله این بار هم دختر خانوم به این آقا پسر هشترودی جواب رد داد و ... این آقای مرتیکه اولین کاری که می کنه میفته دنبال نقطه ضعف دختره و همون طور هم که می دونین هیچ دختری که دوست نداره که پشت سرش در رابطه با اون با پدر و مادر یا بردار و خواهر و ... بهش تحمت های آن چنانی بزنن . خوب این آقای مرتیکه هشترودی از این سمت وارد عملیات می شه و شرو می کنه و می گه (البته تلفنی با استفاده از یکی از دوستای نامرد تر از خودش) دخترت با فلان پسر فلان اون روز با ماشین رفتن

خوب اگر این هم جواب نداد و باز هم نتونست بدستش بیاره راهه دیگه ای رو هم امتحان می کنه که من می نویسم :

دیگر این جا آخر خط هست و یا باید پیاده شد و یا دربست رفت . اما باید در نظر داشته باشید که دیگر عاشق شدن یادش رفته و فقط فکر انتقام هست .

این بار دیگر قضایا خیلی بدتر می شود یعنی طرف وقت دانشگاه یا مدرسه رفتن دختر خانوم رو پیدا می کنه و با چند تا از اون به قول بابام دوستای جولازش میره جلوی داشنگاه یا مدرسه دختر خانومه و به هرکی میاد و می ره دختر خانوم بیگناه رو نشون می ده و می گه این دختر فلانی اما حیف شد چند روز پیش با یه پسر در حال

من یکی از دوستام این اوضاع احوال براش پیش اومد و خونوادش مجبور شدن از هشترود برن .

تو شهر هشترود (البته من از شهرهای دیگه معذرت می خوام که پیش اونها هشترود یعنی دهکده بزرگ رو یه شهر به حساب میاورم ) از این گرگها خیلی هستند اگه کسی دوست داره با اسم براش معرفی کنم می تونه در قسمت نظرات برام بنویسه تا با ایمیل بهش برسونم .

دوست دارم هشترودیها و حتی اونایی که هشترودی نیستن در مورد یه همچین جایی حتماً نظر بدن .

پانوشت 1 : دوستای عزیز من نمی گویم همه هشترودیها این طوری هستن .

پانوشت 2 : هشترود دهکده ای هست که اسم شهر رو روش گذاشتن و همچین مسائلی هم وجودش طبیعی هست .

پانوشت 3 : اگه کسی می خواد در مورد این مساله یا مسائل دیگر به صورت خصوصی با من حرفی بزنه ایمیلم رو می نویسم و می تونید حرفاتون رو هم آفلاین بفرستید .

هشترود یا هشترودش رو بهتر بشناسه حتماً این تاپیک رو بخونه okeyestan . خوب هرچی باشه اونی که پشت تلفنه یه جوری ...o0<<=0o< دیدم اصلاً نمی تونستم باور کنم اما با چشای خودم دیدم . بلاخره حرف هم که یه جا نمی مونه یک کلاغ و چهل کلاغ می شه و بیچاره فرشته ی آسمونی اون دختر خانوم . خدا به حال هیش کی نیاره .

hichkas_ghalati_natavanad_konad@yahoo.com

با تشکر لیلا حسامی دانشجوی سال دوم کامپیوتر دانشگاه آزاد واحد هشترود.
نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه 22 شهریور 1386 و ساعت 10:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ عكسهای بسیار زیبا برای دسكتاپ شما+ عکسهای جالب+ کارت پستال عاشقانه+ عکس عاشقانه+ عکس متحرک+ عکس طبیعت و منظره+ عکس ابروگوندوش+ عکس متحرک+ عکسهای عاشقانه و متحرک+ عکس عاشقانه ۰۰۰۵+ عکسهای متحرک+ عکس عاشقانه ۰۰۰۴+ عکس عاشقانه ۰۰۰۳+ عکس عاشقانه ۰۰۰۲+ عکس عاشقانه ۰۰۰۱

صفحات: 1 2 3 4
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات